تبليغاتX
چیستی تو؟
چیستی تو؟

دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم


آبنباتی که مسیر ذهنی شمارا عوض میکند

  65z4w6.jpg

 

 

 

 

 

آیا تا کنون تصور کرده‌اید که شما می‌توانید با لیس زدن به یک آبنبات مسیر ذهنی خود را تغییر دهید. در مورد یک داروی غیر قانونی صحبت نمی‌کنیم بلکه می‌خواهیم یک راه قانونی را برای تغییر مسیر ذهن تشریح کنیم.

 

 

 

آی کندی(آبنبات چشم) میتواند ( Eye Candy )!

 

 

 

آی کندی  از یک تکنولوژی جایگزینی احساس برای ارسال لرزش استفاده کرده و تصاویر ذهنی شما را عوض می‌کند.

 

 

fay1zr.jpg

 

 

 

1imnhk.jpg

 

 

 

 

در طول انجام ارتعاش توسط آبنبات، اطلاعات از زبان شما به مغزتان منتقل می‌گردد و می‌توانید تصاویر موجود در آبنبات را ببینید. آی کندی در 6 طعم مختلف ساخته شده است. آرامش ، اجتماعی ، دفاع ، عبادت ، مواجهه و تمرکز.

 

1z6b22g.jpg

 

1jqeyr.jpg

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |

خاطرات يك ماليخوليايي

فقط 9سالم است.گوشه ي بازويم كه قرمز است رد  كمربند پدرم است.گهگاهي كه پدرم كتكم نميزند‏,مادرم مرا نيشگون هايي ميگيرد كه تا آخر عمرم فراموش نميكنم.هميشه غر ميزند...

يك خواهر بزرگتر از خودم دارم,كه پاهايش خيلي كلفت است,وقتي به دنيا آمد هم پاهايش خيلي كلفت بود,فقط كفش چيني به پايش ميرود.دو خواهر و يك برادر كوچكتر هم دارم,اينجا هيچ كس,هيچ كس را دوست ندارد,پدرم افسر راهنمايي است,گهگاهي كه بيشتر رشوه ميگيردبه ماهم پولي ميدهد‏,فاميل مادر و پدرم يكي است‏,اما ميگويند با هم فاميل نيستيم,خب به درك...

بقيه را نميدانم اما خودم 12 ساعت در شبانه روز ميخوابم.بعضي وقتها خوابهايم را از واقعيت تشخيص نميدهم,براي همين نصفه شبها بيدار ميشوم و خوابهايم را مينويسم,با خودكار قرمز و نور شمع...

اسم زنم الهه است,نميدانم در مورد من چه جوري فكر ميكند‏,فقط 18 سال دارد,يك پسر سه ساله داريم.بايد كتكش بزنم تا ياد بگيرد و بعضي كارها را نكند‏,گاهي هم نيشگون..

 

آنقدر افسرده شدم  كه نفهميدم,دختر كوچكم كي به بلوغ رسيد,پسر سه ساله ام سي ساله شد,اينها به من احترام نميگذارند,دوستم ندارند,هميشه با مادرشان پچ پچ ميكنند,احساس ضعف ميكنم,نميتوانم كتكشان بزنم,درمانده شدم.گاهي سر يك كيلو بستني خامه اي حكم بازي ميكنم,هميشه من برنده ام.اين به من قدرت ميدهد.

الهه كلي قرص به من ميدهد,كه بخورم اما همه را قايم ميكنم,الهه هر روز آنها را پيدا ميكند,اشك ميريزد كه چرا داروهايم را نخوردم؟!!به پدر و مادرم فحش ميدهد,به قبر پدرم ميريند,او مرا دوست ندارد.به من ميگويد ديابت داري‏,بستني نخور,مربا نخور,آبنبات نخور,پس من چي بخورم؟مچ دستهايم مثل چوب شده,ميگويد كره نخور اما صبح كره ها را به بچه هايش ميدهد,همه ي چيزهاي خوب را خودشان ميخورند‏.

 

الهه ميگويد هيچ خيري از من نديده است,منم صبح تا شب يا برنامه هاي سياسي ماهواره را ميبينم يا قليان تنباكو ميكشم يا هردو.اين يكي فوتبال ميخواهد آن يكي فيلم ميخواهد,توي دلم ميگويم اگز زور داشتم سرتان را لب باغچه ميبريدم,بعضي وقتها هم بلند ميگويم.

دخترم ميترسد ميدانم از من نميترسد,ميدانم به خاطر من مريض است,به اتاقش ميرود مشت مشت قرص ميبلعد,آنقدر ميخورد تا نفسش پس ميفتد‏,اين يكي ميگرن دارد,آن يكي افسردگي دارد.حالم بد است,من مريضم...من مريضم.كاش پدرم كتكم نميزد.

الهه!!!!!!!!!!!!!!!قرصاااااااااااااااااام قرصامووووووووو بياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار!!!!!!-

شنبه پنجم اردیبهشت 1388 |

غزلي از فاضل نظري عزيز

آيين عشق بازي دنيا عوض شده است

يوسف عوض شده است‏ زليخا عوض شده است

 

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي

در عشق سالهاست كه فتوا عوض شده است

 

 

خو كن به قايقت كه به ساحل نميرسيم

خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده است

 

آن با وفا كبوتر جلدي كه پر كشيد

اكنون به خانه آمده اما عوض شده است

 

حق داشتي مرا نشناسي به هر طريق

من همچنان همانم و دنيا عوض شده است

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |

شاهکار لورکا...

من عاشق این شعر از لورکا هستم  گفتم بدونین

 

سبز . تويي كه سبز مي خواهم .
سبز باد و سبز شاخه ها
اسب در كوهپايه و
زورق بر دريا.

سرا پا در سايه . دخترك خواب مي بيند
بر نردهُ مهتابي خويش خميده
سبز روي و سبز موي
با مردمكاني از فلز سرد.
(سبز . تويي كه سبزت مي خواهم)
و زير ماه كولي
همه چيز به تماشا نشسته است
دختري را كه نمي تواندشان ديد.

*

سبز . تويي كه سبز مي خواهم .
سبزِ باد . سبزِ شاخه ها.

همراهان به فراز شدند.
بادِ سخت . در دهان شان
طعمِ زرداب و ريحان و پونه به جا نهاد.

"- اي دوست . بگوي . او كجاست؟
دختركت . دخترك تلخت كجاست؟ "

چه سخت انتظار كشيد
" - چه سخت انتظار مي بايدش كشيد
تازه روي و سياه موي
بر نرده هاي سبز! "

*

سبز . تويي كه سبزت مي خواهم.
سبزِ باد . سبزِ شاخه ها .
اسب در كوهپايه و
زورق بر دريا.

چهارشنبه پنجم فروردین 1388 |

احمد رضا احمدی

چهارشنبه پنجم فروردین 1388 |

این لاک پشت پرواز نمیکند

 

سلام 

نوروز مبارک...من،سوسن،از نیشابور برایتان مینویسم.

 

چهارشنبه پنجم فروردین 1388 |

اثر پروانه اي

بوي نمك مشامم را پر كرده است،عرق كه ميكني ميدانم از يك چيز لذت برده اي ،وقتي وحشي ميشوي وقتي شرمنده ميشوي همه را ميفهمم!

بغلت ميكنم ميگويم :خفه شو عزيزم!!!

من كه لذتم را ميبرم،من از بوييدن سوزني هاي كاج لذت ميبرم،از خوابيدن از ديده نشدن،از آب دادن كاكتوس ها،قدم زدن توي خيابان هاي خيس،حتي از دردهايم لذت ميبرم،پيش خودمان بماند،زن ايراني همين است،درد را دوست دارد.

نه!قرار نيست اتفاقي بيفتد،ميگويم بيا بچه دار شويم،مي خندي!!!من ميگويم"مگر خنده دارد؟"بيا بچه دار شويم اسمش را ميگذاريم بابونه!!!ميگذاريم توي اتاق تو بماند،هر روز مثل مادر موسي ميايم تا شير مادرش را بخورد،و باز هرهر ميخندي!!

حالا همه چيز تمام شده و من حسرت تمام بابونه هايي را ميخورم كه به دنيا نياوردم.حسرت تمام كاكتوس هايي كه كه پژمرده كردم..

مي گويم اي بابا!!آخرش به مادرت نگفتي!!ميگويي بزار برود ميگويم..كي برود؟كِي برود؟ميخندم،ميدانم يك روز ميگويي،كه ديگر دير شده است.

                  * * *

امروز يكي از بازيگر ها نيامده،كارگردان ميگويد،آن دختري كه براي كار قبلي تست داده بود كسي سراغش را دارد؟

يكي از بچه ها قرار ملاقات را ميگذارد،دختر ظريف و نسبتا زيبايي از در وارد ميشود(اين دختر بعد ها زندگي مرا دگرگون ميكند)چشمهاي رنگي و صورت كك و مكي،خيلي مهربان است،ن.ف صدايش ميزنند، كنارم مينشيند،از تست ميترسد،وقتي متن را به دستش ميدهم،با صداي لرزان شروع ميكند:

پس يار من كجاست؟او كه نه امير ارسلان باشد و نه رستم و نه اسفنديار،تنها به ديدن رخ ،حال دل بخواند،همين..

همه به هم نگاه ميكنيم،كارگردان اشاره ميكند كه افتضاح است،ميگويم كافي است،تماس ميگيرم..

من چه ميدانستم ميخواهد بيايد،چه ميندانستم ميخواهد بروم،ميخواهد بماني،ميخواهد نمانم..

من كه چيزي نميگويم،من فقط ميگويم كاش مادرم هيچ وقت با مردي ازدواج نميكرد...

یکشنبه هشتم دی 1387 |

سندروم پاهای بی قرار

لیوان داغ چایی را سر می کشم،منگ منگم.خودم را پرت میکنم توی رختخوابم تا له شوم زیر تمام فشارها،زیر تمام ترسها،ترسهایی که هیچ وقت از پسشان برنیامدم..

پاهایم بی قرارند،میخواهند بروند،دیگر از مغزم دستور نمیگیرند،تمام حواسم را جمع میکنم تا آرامشان کنم،اما فایده ندارد،طغیان می کنند،پای راستم بالا میرود،نگاهش نمیکنم،غلت میزنم تا جهت را گم کند.حالا پای چپم میرود بالا،این یکی خیلی سمج است.من باختم...

باید بروم،باید راه بروم تا دردها از نوک انگشتانم بیرون بزند،باید توی کوچه های تاریک و پر اضطراب شهرم،راه بروم،تا تمام دیوار نوشته ها را به خاطرم بسپارم،تا تمام درخت های عاصی را که از دیوار بیرون زده اند ببینم،و ذوق کنم..

اینجا یکی راه میرود تا پاهای بی قرار طاغیش را رام کند،نمیدانم چرا نمی فهمند که این همه سال قدم زدن،چیزی جز پاره کردن کفشهایم نبود،کفشهایی که تنها شباهتشان شماره ی ۳۷ است...این پاهای گنگ و احمق که کار هر شبشان فرار از رختخواب است،نمی دانند..چرا نمیدانند؟چه را نمیدانند؟

من رفتم،راستی چمدانم را کجا گم کردم؟

 

 

سه شنبه سوم دی 1387 |

ترس از مرگ(۲ هفته پيش نوشتمش...)

بوي مرگ كه مي آيد،اخم مي كنم

و دهانم از طعم بدرقه ي مردگان شيرين مي شود

با شيون زنان خاك در گلويم مي رقصد

و با تب كودكان لبانم داغ مي زند

      بوي مرگ كه مي آيد ميترسم...

مي ترسم كه دستهايم از گور بيرون بماند

و خواهش هايم در رختخواب معاشقه ات بي پاسخ....

 

شنبه شانزدهم آذر 1387 |

شعر جديد

امروز عاشقم..

         صليب مي شوم..

                 مي چرخم...

           -سر تا پا آوازم

                  - با هر قدمم قطرات آب به بالا مي جهد

                          -امروز باران هم مي بارد

              -امروز معشوقه ي مردي شدم

             كه نگاهش پر از چين و چروك بود

           و دستان نحيفش در هوا تكان مي خوردند..

              باراني اش..

           وباراني اش پر از دكمه هاي طلايي بود،اگر خورشيد بيشتر مي تابيد

جمعه پانزدهم آذر 1387 |



کسی می آید، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ کس نیست،مثل پدر نیست،مثل انسی نیست ،مثل یحیا نیست،مثل مادر نیست،ومثل آن کسی است که باید باشد...

هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387

آبنباتی که مسیر ذهنی شمارا عوض میکند
خاطرات يك ماليخوليايي
غزلي از فاضل نظري عزيز
شاهکار لورکا...
احمد رضا احمدی
این لاک پشت پرواز نمیکند
اثر پروانه اي
سندروم پاهای بی قرار
ترس از مرگ(۲ هفته پيش نوشتمش...)
شعر جديد

روياي تاريك
فرياد پارسيان
راه دور(my 360)
يادداشت هاي ديو بد نام
دشتي پر از خيال
نامه هاي پرويز شاپور و فروغ
ديگري در من
شكلات تلخ
خود را به چاله بياندازيد
دانلودستان
باران
نوشته هاي پسر ايروني
قالب وبلاگ
هاست و دامنه
سنگ تمام(رودابه)
بهار اندام(عليرضا بديع)
شعر جوان خراسان
حسن سرداري و بانو(فاطمه ابراهيميان)
تكرار نام ديگر تكرار است(ايمان كرخي)
يك تكه ابر روي كلاهم نشسته است(قاسم رضا دوست)
يك تكه ريسمان در دندانه ي چرخ دادگستري(سعيد رضا دوست)
مهتاب يغما
کوچه های بعد از تو(سلمان بیات)
پسری به نام غم
شاه گل (احمد باغیشنی)
پرهيب پرندگان نافتح(زهرا عدالت جو)
قالب وبلاگ

بازي آنلاين مهيج...بشتابيد
انسان و زمين از كجا اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

RSS 2.0

Designed By ParsTheme