تبليغاتX
کیستی تو؟
کیستی تو؟
دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم
      من دروغ میخواهم...
  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 (1:51)

آنقدر گشتم تا زیر یک بی سقفی ،توی یک حیاط قدیمی،دیدمت.من دیوارها را پریده بودم ،کفترهای مسلم را،بند لباس های ثریا را،ترک سقف خانه ی ابراهیم همه را دیده بودم.

روی بامتان کلاغ مرده افتاده بود،یک روسری سبز بلند بسته بودی،نشسته،تشنه،حتی صورتت را هم پوشانده بودی،یک رشته ی سیاه از موهایت از پشت روسری ات بیرون زده بود،مثل شاخه های علف که از لابه لای موزاییک های کف حیاطتان بیرون زده بود ،حتی چشمهایت را هم نمی دیدم.به راه پله های پشت بام اشاره کردی!!!خب،منم آمدم پایین،گوشه ی حیاط،مادرت داشت،جنینش را دفن میکرد،و همین طور به عربی ورد هایی میخواند،میلرزید،بند ناف از خاک بیرون مانده بود،و مثل شلنگ،همه ی خونهایی راکه تا حالا از مادرش مکیده بود،پس می داد.

پدرت داشت دوچرخه اش را روغن کاری میکرد،هی می خواستم سلامش کنم،اما به من نگاه نمیکرد.

یک کاسه انار جلویم گذاشتی،اشاره کردی که بخورم،نخوردم!!!!

دستم را به سمت گره ی روسری ات بردم،ترسیدی،فرار کردی،مثل ماری،خزیدی و رفتی.پدرت گفت:جذام دارد،خوره بد مرضی است،به روحت که بزند،دیگر تمامی،او خوره به صورتش افتاده،من خوره به روحم افتاده!!!به دوچرخه ام!!این را که گفت،زیر پایم خیس شد،یک مغز شالاپی،توی کاسه ی انار افتاد،همه ی اتاق راخون گرفته بود،رفتم روی پشتی های پنج دری که خونی نشوم،هی خون بالا می آمد،آنقدر که رفتم لب پنجره،حالا کاسه انا رت روی خون شناور بود.

مثل پسر نوح شده بودم،دلم نمیخواست،به کشتی ات بیایم،دلم نمیخواست،انار بخورم.

خوشگلم!قشنگم!بگذار روسری ات را باد ببرد ،بگذار روسری ات،بادبان کشتی ات شود.و من قول می دهم،که مدام با سطل،خونها را از کشتی ات بیرون بریزم،تا فقط انارباشد،فقط ما باشیم.

خوشگلم،قشنگم!!به خدایت بگو،یک دقیقه،فقط یک دقیقه اجازه بدهد،میخواهم به جای تمام سلولهای ذوب شده ات،دانه ی انار بچسبانم،به خدایت بگو،این قدر خون نپاشد،بگو اگر راست میگوید،خوره ی صورتت را خوب کند،خوره ی روح پدرت را،خوره ی

دوچرخه را

 

----------------------------------------

پ ن:برای فروغ فرخزاد

پ ن:برای اون مرده که توی خانه سیاه است وایساده با دهنش آهنگ میزنه!!! 

 

.

| نوشته شده توسط سوسنک
      خون نامه
  یکشنبه هجدهم مرداد 1388 (16:57)

نگاه گنگ آدمها از همه چيز وحشتناك تر بود.صداي مارش نظامي ازمركز

شهر به گوش مي رسيد.همه ي

خيابانها خالي بودند.به سمت صدا كشيده مي شدم،مثل قطبهاي يك

آهن ربا،مثل گرداب...هرچقدر

ميرفتم صدا بلندتر و بلندتر مي شد،مثل اينكه يك نفر

صداي تلويزيون تا آخر زياد كند و بعد آن را خاموش

كند و تو روشن كني و ناگهان گوشهايت...حالا يك نفر

پيچ صداي دنيا را تا انتها پيچانده بود...

يك حلقه ي بزرگ از آدمها وسط اصلي ترين چهارراه

شهر...و من همين طور ناخواسته به سمت اين ميدان

مغناطيسي قوي كشيده مي شدم...درست وسط چهار

راه يك عده راست ايستاده بودند،شايد حدود چهل

نفري بودند،گاهي تكان ميخوردند،مثل عروسك هاي

خيمه شب بازي كه آويزان شده باشند.به مردم و دور

و برم نگاه كردم،همه گردن هايشان خم شده بود و به

زمين خيره بودند،نگاه هاي گنگ.

ميخواستم نزديكتر بروم،بروم درست وسط

فاجعه...داشتم شبيه آنها ميشدم،آن موزيك انسان را

ديوانه ميكرد..نفوذ ميكرد،از بافت هاي بدن رد مي

شد،لرزش آنرا احساس ميكردم،خمودگي ستون

فقراتم داشت راست ميشدوگردنم به سمت راست خم

شده بود.اين چه نيرويي بود؟فقط يك موسيقي معمولي

كه نبود،يك خلسه بود،..شبيه لاشه ي گاوي كه

آويزانش ميكنند تا سلاخي شود منتظر سلاخ خود

بودم...

از لا به لاي مردم بدنم را بيرون كشيدم،فرار كردم،با

تمام قدرت پاهايم ميدويدم،هر چه ميدويدم پاهايم

سست تر مي شد،خستگي.ميترسيدم پشت سرم را

نگاه كنم...ترس.نگاه كردم.

***

هيچ حركتي نكرده بودم،باز هم همان چهار راه

بود.حالا ديگر بين تماشاچيان بودم،دور همان آدم هاي

گردن كج،همان سلاخي شدگان...با پالتوي گرم و

سياهم ايستاده بودم..يك زن با پوست سرخ كنارم

بود،انگار سردش بود،اما به من چه؟"هيچ چيز اين

جهان ارادي نيست" در آغوش گرفتمش،خيلي مودب

و صاف ايستاده بود،سرش را به روي شانه ام

گذاشت،انگار هزاران سال است كه منتظر يك نفربوده

تا سرش را به او تكيه دهد.سرش را برگرداندم به

سمت خودم،او هم ازآن خيمه شب بازي ها شده بود

از آن سلاخي ها،مردمك چشمانش با سرعت زيادي

ميچرخيد.رهايش كردم وباز هم دويدم،گريختم،دور

شدم،دور شدم....

***

پيرمرد داشت به دنبال دولولش ميگشت،ميخواست به

يك پرنده شليك كند،پرنده اي به آن بزرگي تا به حال

نديده بودم،سياه درست مثل يك كلاغ،يك نوزاد كه داخل

يك پارچه ي سفيد پيچانده شده بود از پاي پرنده

آويزان بود،پيرمرد نگران و لرزان به نظر ميرسيد

ومن نگران پاي پرنده بودم،كلاغ پرواز كرد تا جايي

كه مي شد نگاهش كردم،تا جايي كه ديگر تبديل به يك

نقطه ي سياه و سفيد شدند

****

روي آسفالت خيابان مثل علف هاي هرز جنازه سبز

شده بود،انگار هميشه همين طور بوده.برادرم قديم تر

ها علف هاي هرز باغچه را جدا ميكرد..حالا كجا

بود؟حتما يك جايي بين همين آدمهاست،گمش كرده

ام.يك عده سرباز از روبرو مي آمدند،هر بار كه

پايشان را به زمين ميكوبيدند،خون توي صورتم مي

پاشيد،يك -دو -سه- چهار،يك-دو-سه-چهار،رژه كه

تمام شد،برادرم را ديدم كه وسط خيابان خم شده و با

دستمال كف خيابان را از خون پاك ميكند،آمدم بگويم

بلند شو..اينجا كه جاي "تو" نيست.يك دستمال به من

تعارف كرد وشروع كرديم به پاك كردن علف هاي

هرز...

 

| نوشته شده توسط سوسنک
      روشن فکر کوچکِ ترسو
  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 (0:34)
منتظر زنگ مدرسه ام!!که صدایش بپیچد و دیگر به حرفهای معلم گوش ندهم!!! کلاس اول ابتدایی هستم،آنقدر سر امتحان به عروسک بازی فکر کردم،که امتحانم را هفت گرفتم..حسابی اشک ریختم.کیفم را لابه لای کاپشنم می پیچانم،دکمه هایش را می بندم،آستین هایش را می اندازم دور گردنم و یواشکی در گوشش میگویم

 -بریم خونه دخترم.

                                   ****

لیلا دم در ایستاده که با هم برویم خانه

 -بچه ات کو لیلا؟!!!

-سردمه بابا!پوشیدمش.

-بریم؟

 -بریم!!!

در راه وسوسه میشویم که کوچه های دیگر را امتحان کنیم،لیلا میگوید مادرم گفته اگه از کوچه بالایی به خانه بیایی ،نمیگذارم به مدرسه بروی.

-کسی نمیفهمه!!اونا نمیدونن ما مواظب خودمون هستیم،مگه نمیخوای از جلوی اون مغازه تابلو نویسی سنگای رنگی جمع کنیم؟ لیلا وسوسه میشود

 -بریم به کسی نمیگیم ،باشه

. همینکه وارد کوچه می شویم،یک پنجاه تومنی کف کوچه پیدا می کنم،خوشحال می شوم،ازینکه پول به این مفتی را یکهو پیدا کرده ام.لیلا نگاهی به چهره ی من می اندازد و می گوید

 -نمیتونی نگهش داری،حتما صاحبش دنبالش میگرده،اگه صاحبشو پیدا نکردی بنداز صندوق صدقات..

 خودم را لعنت می کنم که با این آدم خر مذهب رفیقم،می گویم:

-باشه تا فردا اگه پیدا نشد میندازم صندوق..

پول را میگذارم لای دفتر املا،حتی برای خرج کردنش هم نقشه هایم را کشیدم،و حساب کردم که چند بسته پفک و آلوچه میشود از آقای صالح آبادی خرید.همین طور توی کوچه قدم می زنیم،آخر کوچه جمعیت زیادی حلقه زده است،لیلا دختر کنجکاوی است به طرف جمعیت میدود... همین که میرسم می بینم،یک مرد عرب با شمشیربه مرد عرب دیگری حمله میکند.رنگم سفید میشود،بچه ام را محکم بغل میگیرم،تا خانه میدوم،لیلا صدایم میزند

-خره وایسا تماشا کنیم!!!

-نه نمیخوام،مامانم کارم داره

رسیدم جلوی در،دستم به زنگ نمیرسد،با دستهای کوچکم در میزنم،خودم را توی بغل مادرم پرت میکنم.

 -چی شده؟

-امام زمان..

 -امام زمان چی؟

 -ظهور کرده توی کوچه نسترن داره همرو میکشه.

مادرم می خندد،پاک گیج شده،انگار خودش هم می دانست که امام زمان ظهور نمیکند،خوب که تعریف میکنم،میفهمد،گروه تعزیه خوانی بوده،می گوید:برو تماشا.. با لباسهای مدرسه ام دوان دوان بر میگردم،هیچ کس نیست،با ترس اطراف را نگاه میکنم،همه چی تمام شده،حیف شد،دستی روی شانه ام میخورد،برمی گردم لیلاست..

-پول رو انداختی صندوق صدقات؟

 

| نوشته شده توسط سوسنک
      کله کدو
  سه شنبه ششم مرداد 1388 (15:9)

 

برای امیر جعفری عزیز

 

 

به خودم که آمدم،بیست دقیقه بود داشتم خودم را توی شیشه ی پنجره نگاه می کردم.خیس عرق بودم،آفتاب مستقیم میخورد به کله ام.امروز چهار شنبه است،همیشه چهار شنبه ها خورشید مثل سگ می تابد.فکر میکنی خدا به برق وصلش کرده،انگار نه انگار که خورشید است،انگار نه انگار که میتواند،بچرخد،کم نور بدهد،زیاد نور بدهد

از پنجره ی بالا سرم صدای  بمی  گفت:

-هی پسر جون!!!ناهار چی دوست داری؟

رفتم عقب دستم را سایه بان چشمم کردم،نگاه کردم،ابوذر بود.

-هیچی نمیخوام،عزرائیل می خوام،مرگ میخوام!!داری؟

-سرباز بدبخت کله کدو!!تو احمقی،خاک بر سرت!!!

این را که گفت محکم پنجره را بست و بتونه  های شیشه ریخت روی کله ام...

احمق ابوذر بود که زن و بچه اش را ول کرده بود آمده بود توی این بیمارستان بو گندو،آمپول زن شده بود،خاک بر سر تو ابوذر،احمق تویی ابوذر،خدا لعنتت کند!!اگر احمق نبودی ،زنت را ،با آن خیک پر ،توی این شهر گُه نمی فرستادی کلفتی.

اگر احمق نبودی،الان خودت نوکر بودی ،زنت آمپول زن بود.خاک دو عالم بر سرت ابوذر،ان شاء الله بمیری،حلوایت را بخوریم.

اصلا تا به حال خودت را توی آینه دیده ای؟از شش ماه پیش که آمدی نصف کله ی بی مصرفت سفید شده،خدا کند بقیه اش هم سفید شود.اصلا تو غیر از این پیراهن بنفش و شلوار خمره ای مشکی،لباس دیگری نداری؟اصلا تو چرا نمی روی برای چشمهای ضعیفت عینک بگیری؟ابوذر،مگر تو روزی چند ساعت کار می کنی که اینقدر          پیر شده ای؟مگر روزی چند تا آمپول میزنی؟

یعنی تو هرروز مجبوری،شلوار این همه داهاتی را بکشی پایین و بوی الکل و ب کمپلکس و ب 12 را تحمل کنی؟راستی ابوذر،تو وقتی غذا می خوری یاد چیزهایی که دیده ای نمی افتی؟چقدر خوب است که زنت را فرستادی کلفتی،وگرنه چه جوری با آن ویار میخواست این جا را تحمل کند.

می دانی ابوذر!!!احمق منم که هروز باید اینجا بایستم تا شورشی های زخمی را بازداشت کنم،احمق منم که نصفشان را فراری نمی دهم.

اصلا میدانی ابوذر؟خاک بر سر من....

 ax5.jpg image by dariushbozorg

 

| نوشته شده توسط سوسنک
      نامه ای که از لا به لای ذهن پدر بزرگ یافتم
  یکشنبه چهارم مرداد 1388 (0:36)

 

کتایون عزیز سلام

3سال است که از همان پنجره ی رو به روی مرده شور خانه نگاهت میکنم.

وقتی می آیی یک قابلمه ی کوچک که دورش دستمال پیچیده شده زیر چادرت است.وقتی میروی،هیچی زیر چادرت نیست!!!

کتایون!!

خدا شاهد است،در این سالها که نگاهت میکنم پشتت خم شده است،دیگر چادر گلدارت را سرت نمی کنی.میخواستم یک پارچه عین همان برایت بخرم،بگذارم دم در مرده شور خانه،بعد بیایم لب پنجره،آنقدر نگاه کنم تا تو بیایی،پارچه را برداری ،ببری ،بدوزی،بپوشی!!!

خدا کند وقتی مُردم تو مرا بشویی!!اما مرا می برند سمت مردانه!نه،خدا کند،یکبار که صدای باز کردن پنجره آمد،بدوی،بیایی،ببینی این صدا از کدام خانه است؟!!ازکدام دیوار است؟پشت این پنجره ی قژ قژی چه پوست و استخوانی،نگاهت می کند.کدام اسکلت بی روح به عصایش تکیه داده تا گلهای  چادرت را هر روز ببیند؟

کتایون!!

اصلا تو چرا اینقدر زود مرا تنها گذاشتی؟تو حتی عروسک دخترمان،عروسی دخترمان را هم ندیدی.تو حتی صبر نکردی،پیری من را ببینی و "حتی" پیری خودت را هم ندیدی.

شاید فردا صبح که بیایی،از پنجره به طرفت یک سنگریزه پرتاب کنم،بعد یک جوری دعوتت کنم بیایی بالا،یک استکان چایی بخوریم،بعد تو روبرویم بنشینی،رویت را محکم بگیری،من هی از اطلسی و ریحان و باغچه و آمیزش حلزون ها بگویم و لپ های تو گل بیاندازد.اگر بیایی اندازه ی شستن 10 تا مرده اینجا نگهت می دارم.

اما فردا صبح که سنگریزه میزنم،میگویی:از موهای سفیدت خجالت بکش،من جای دخترتم!!!!!!

کتایون!!

تو که از من کوچکتر بودی! پس چرا زودتر مُردی؟

 

پ ن:تقدیم به همه ی مرده های عزیز

پ ن:تقدیم به آلزایمری های عزیز

پ ن :تقدیم به مرده شور های عزیز

| نوشته شده توسط سوسنک
      من یک عالمه سیب دارم
  پنجشنبه یکم مرداد 1388 (0:52)
جعبه های ۵ کیلویی سیب  را مثل پر کاهی بلند میکند،تند و تند میگذارد ،روی هم.

-اگه تا ۵ روز دیگه نفروشی،بدبختی،یعنی سرمایت رفته،باید بریزی  تو دبه سرکه درست کنی..

-ok

                         ***

الان ۵ روز  دیگر شده.و من یک عالمه سیب دارم

| نوشته شده توسط سوسنک
      از دریا بالا برو...
  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 (2:39)

تازگی ها ساحل به جای گوش ماهی فقط خرچنگ مرده می آورد.حتی وقتی به اتاقمان برمی گردم بوی تعفن می آید..

رد صورتت روی بالش فرو رفته است،وملافه ات شبیه یک تکه کفن،روی زمین ول شده است.

به خدا صدای در، که می آید،جرئت نمی کنم برگردم،می ترسم باد تو را بیاورد،آب تورا بیاورد.

کنج اتاق کز کرده ای،

لباس هایت خیس است،موهایت به گوش ها و پیشانیت چسبیده است،می بوسمت،دهنم از طعم نمک و خرچنگ مرده پر می شود،به رویت نمی آورم،ته ریش مشکی در آورده ای،همین طور که به چشمانت زل زده ام،سرم را میگذارم روی زانویت،با هزار زحمت اسمم را صدا میزنی

-قاصدک..

-جان قاصدک؟؟؟؟؟؟؟؟

-من کچل هم بشم دوستم داری؟نتونم راه برم؟نتونم برقصم،بغلت کنم؟

-خفه شو عزیزم...

-قاصدک،حتی اگه پاهام،زانوهام،تحمل وزنتو نداشته باشن؟

سرم را از روی زانویت برمیدارم،اشک از روی صورتم سر میخورد،نمیگذاری بیفتد.

-قاصدک میخوای برات برقصم؟تند میرقصما!!!!

-آره برقص عزیزم

بلند میشوی،بشکن میزنی،جلو و عقب میروی مثل پاندول ساعتی ،که هر لحظه ممکن است از کار بیفتد.من هم روی سرت گوش ماهی میپاشم،دورت میچرخم،صدف میپاشم توی هوا،به خودم که می آیم میترسم چشمانم را باز کنم،چشمانم را که باز میکنم،رفته ای...

| نوشته شده توسط سوسنک
      کوه به کوه میرسد
  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 (23:51)
ما از سیب ها گذشته ایم

از سبز ها،گلوله ها

تو حتی از من هم گذشته ای

ای شوالیه ی بی نظیر قرون معاشقه!!!!

اکنون تو را میخوانم!!به جای تمام حوا ها!!

با وعده ی تمام سیب ها ی سرخ دنیا!!!

-من میخوانمت!!!

به سیگار هایی که گیراندیم

به جاده های نرفته

این منم که تورا به فولاد های یخ زده میخوانم

من اینجا تنهایم و به دستهای تو فکر میکنم

به روسریم که باد برد

به دیوارهای مست این شهر خمور

که هر روز بر سرم خراب میشود

 

     ***

تو که سوار جاده شدی

پای رفتنم کوه شد

تو شب رسیدی،ولی من هیچ وقت

به هیچ جا نرسیدم،

هر روز سر دوراهی نشستم،به ته جاده نگاه کردم

نه!!تو بد جور  رسیده بودی!!!

| نوشته شده توسط سوسنک
      سین.بینا (یکی از داستان های قدیمی من که دوست داشتم الان بزارم رو وبلاگ)
  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 (11:13)

مجبور بود از ابن جا برود. یک رودخانه عمیق جلوی راهش بود.پیرزن گفت:الهی خداشفات بده،من که هر کاری کردم نتونستم آب پاکی به سرت بریزم خداکنه یا بمیری یا توبه کنی،هی.. با توام!!  هر روز پشت در یک تکه نون و کمی خوراکی می زارم،صبح علی الطلوع بیا وردار،وگرنه حاج علی می فهمه.

برگشت و یک لبخند تلخ زد و زبانش را تا جایی که توانست به سمت پیرزن دراز کرد.روی اولین تخته سنگی که نزدیکش بود خودش را ولو کرد.خیلی وقت بود که از این روستا دل بریده بود

اما پسرهای روستا...

اگر نمیدانست که نباید در ملا عام عشق بازی کند اما خوب میدانست که مرا ببوس را گل نراقی خوانده است.ده سالی میشد که به نگاه های گنگش عادت کرده بودم،روز اول که دیدمش فقط یک تکه استخوان و یک روسری بود،حاج علی میگفت او را از رود خانه گرفته است.حتی یک لباس پاره هم نداشت. همین حاج علی بود که می گفت ، او دختر نیست.شاید دروغ میگفت که زود تر صیغه اش کند

 همان روز اول که دخترک بیچاره را به مسجد آورده بود تا نماز بخواند،دست حاج علی را ول کردو به طرفم دوید،کنارم نشست،به فحشهای زنانه حاج علی بی محل بود، نه این که بگویی ،دخترک از یک سرزمین دیگر بود،نه .. برعکس انگارحاج علی از یک جهنم دره دیگر آمده بود و زبان دختر را نمی فهمید. هیچ وقت یادم نمیرود که حاج علی داد زد و گفت:آهای دختر ورپریده برو تو صف زنها بنشین.

همه چیز را خوب میدید و نگاه میکرد ولی حرف نمیزد،فقط یکبار که از او اسمش را پرسیدم برگشت و مثل گربه موهایم را پنجه کرد و گفت:س. بینا(سین بینا). حالا هم که یک دختر بیست ساله شده همان یک کلمه حرف را از او شنیده ام.

یک سال بیشتر نبود که به این روستا آمده بود،یکروز که همه روستا جمع شده بودند تا گلثوم را سنگسار کنند(آن هم بدون حکم  دولت)،مثل همیشه آمد و کنارم نشست. چشمان زیبایش مثل یک کاسه خون شده بود،گفتم:چیزی شده سین بینای من؟ اما او مدام خودش رابه من نزدیک تر میکرد،کم کم داشتم میترسیدم انگار میخواست...آمدم بگویم بنشین،که مرا در آغوش گرفت ،درست مثل یک زن  سی ساله.دهنم قفل شده بود، هیچ کاری نمیتوانستم بکنم،همه دورم جمع شده بودند.

آدمهایی که دخترانشان را از هشت سالگی شوهر می دادند؛حالا ایستاده بودند و به معاشقه ی بین یک دختر 11 ساله و یک پسر 20 ساله نگاه میکردند،نباید اوضاع از این بدتر می شد بلاخره آرامش کردم،میدانستم امشب عجیب ترین و خطرناک ترین عمل زندگیم را انجام داده ام.

حالا باید از این روستا میرفتم و بدن لطیف سین بینا ی من هم زیر شلاق های حاج علی سیاه میشد،

کاش زودتر کشفش کرده  بودم.

خودم بلند شدم و به طرف خانه ام به راه افتادم ،دو سال پیش که از سربازی برگشتم،فهمیدم چقدر عوض شده ام،چقدر با این آدمها فرق میکنم،فهمیدم آدمهای اینجا چقدر راحت زندگی میکنند،وهیچ چیزی نمیفهمند و وقتی که هیچ رسالتی ندارند حنما راحت تر می میرند.

دورا ن سربازی که تهران بودم،یک دختر گنگ و احمق،نه مثل سین بینا،مثل دخترهای همین جا،هر روز سر راهم سبز میشد،دلم میخواست با یک ترکه آلبالو به جانش بیفتم تا از آن که بود زشت تر شود.

نمیدانم چرا بین این همه دختر زیبا به سین بینا گرایش داشتم بعد از آن سین بینا مثل یک جوجه اردک کوچک همه جا به دنبال من می آمد و من روز به روز پیرتر میشدم و سین بینا زیباتر.

هوا خیلی سرد شده بود و با ها کردن هم دستهایم گرم نمیشد،ناچار داخل اتاق یک آتش بزرگ  روشن کردم و خوابیدم،از وقتی صورتم در آتش سوخت هیچکس جز سین بینا مرا نمیشناخت.

امروز که حاج علی از خانه بیرونش کرده بود همان روسری روز اولش را سرش کرده بود،همین طور که به همسایه ها زل زده بود بلند شد،روسری اش را از سرش برداشت،و به داخل رودخانه پرتاب کرد،کم کم همه ی لباسهایش را درآورد،همسایه ها که فهمیده بودندقرار است چه اتفاقی  بیفتد قبلا یکی یکی دور شده بودند

سین بینای من شروع کرد به  شنا کردن و دور شدن.... شاید امروز آخرین روززندگی بود و خدای من باید به جاهای دیگرهم می رفت.

| نوشته شده توسط سوسنک
      خاطرات يك ماليخوليايي
  شنبه پنجم اردیبهشت 1388 (16:27)
فقط 9سالم است.گوشه ي بازويم كه قرمز است رد  كمربند پدرم است.گهگاهي كه پدرم كتكم نميزند‏,مادرم مرا نيشگون هايي ميگيرد كه تا آخر عمرم فراموش نميكنم.هميشه غر ميزند...

يك خواهر بزرگتر از خودم دارم,كه پاهايش خيلي كلفت است,وقتي به دنيا آمد هم پاهايش خيلي كلفت بود,فقط كفش چيني به پايش ميرود.دو خواهر و يك برادر كوچكتر هم دارم,اينجا هيچ كس,هيچ كس را دوست ندارد,پدرم افسر راهنمايي است,گهگاهي كه بيشتر رشوه ميگيردبه ماهم پولي ميدهد‏,فاميل مادر و پدرم يكي است‏,اما ميگويند با هم فاميل نيستيم,خب به درك...

بقيه را نميدانم اما خودم 12 ساعت در شبانه روز ميخوابم.بعضي وقتها خوابهايم را از واقعيت تشخيص نميدهم,براي همين نصفه شبها بيدار ميشوم و خوابهايم را مينويسم,با خودكار قرمز و نور شمع...

اسم زنم الهه است,نميدانم در مورد من چه جوري فكر ميكند‏,فقط 18 سال دارد,يك پسر سه ساله داريم.بايد كتكش بزنم تا ياد بگيرد و بعضي كارها را نكند‏,گاهي هم نيشگون..

 

آنقدر افسرده شدم  كه نفهميدم,دختر كوچكم كي به بلوغ رسيد,پسر سه ساله ام سي ساله شد,اينها به من احترام نميگذارند,دوستم ندارند,هميشه با مادرشان پچ پچ ميكنند,احساس ضعف ميكنم,نميتوانم كتكشان بزنم,درمانده شدم.گاهي سر يك كيلو بستني خامه اي حكم بازي ميكنم,هميشه من برنده ام.اين به من قدرت ميدهد.

الهه كلي قرص به من ميدهد,كه بخورم اما همه را قايم ميكنم,الهه هر روز آنها را پيدا ميكند,اشك ميريزد كه چرا داروهايم را نخوردم؟!!به پدر و مادرم فحش ميدهد,به قبر پدرم ميريند,او مرا دوست ندارد.به من ميگويد ديابت داري‏,بستني نخور,مربا نخور,آبنبات نخور,پس من چي بخورم؟مچ دستهايم مثل چوب شده,ميگويد كره نخور اما صبح كره ها را به بچه هايش ميدهد,همه ي چيزهاي خوب را خودشان ميخورند‏.

 

الهه ميگويد هيچ خيري از من نديده است,منم صبح تا شب يا برنامه هاي سياسي ماهواره را ميبينم يا قليان تنباكو ميكشم يا هردو.اين يكي فوتبال ميخواهد آن يكي فيلم ميخواهد,توي دلم ميگويم اگز زور داشتم سرتان را لب باغچه ميبريدم,بعضي وقتها هم بلند ميگويم.

دخترم ميترسد ميدانم از من نميترسد,ميدانم به خاطر من مريض است,به اتاقش ميرود مشت مشت قرص ميبلعد,آنقدر ميخورد تا نفسش پس ميفتد‏,اين يكي ميگرن دارد,آن يكي افسردگي دارد.حالم بد است,من مريضم...من مريضم.كاش پدرم كتكم نميزد.

الهه!!!!!!!!!!!!!!!قرصاااااااااااااااااام قرصامووووووووو بياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار!!!!!!-

| نوشته شده توسط سوسنک