چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 (1:51)
آنقدر گشتم تا زیر یک بی سقفی ،توی یک حیاط قدیمی،دیدمت.من دیوارها را پریده بودم ،کفترهای مسلم را،بند لباس های ثریا را،ترک سقف خانه ی ابراهیم همه را دیده بودم.
روی بامتان کلاغ مرده افتاده بود،یک روسری سبز بلند بسته بودی،نشسته،تشنه،حتی صورتت را هم پوشانده بودی،یک رشته ی سیاه از موهایت از پشت روسری ات بیرون زده بود،مثل شاخه های علف که از لابه لای موزاییک های کف حیاطتان بیرون زده بود ،حتی چشمهایت را هم نمی دیدم.به راه پله های پشت بام اشاره کردی!!!خب،منم آمدم پایین،گوشه ی حیاط،مادرت داشت،جنینش را دفن میکرد،و همین طور به عربی ورد هایی میخواند،میلرزید،بند ناف از خاک بیرون مانده بود،و مثل شلنگ،همه ی خونهایی راکه تا حالا از مادرش مکیده بود،پس می داد.
پدرت داشت دوچرخه اش را روغن کاری میکرد،هی می خواستم سلامش کنم،اما به من نگاه نمیکرد.
یک کاسه انار جلویم گذاشتی،اشاره کردی که بخورم،نخوردم!!!!
دستم را به سمت گره ی روسری ات بردم،ترسیدی،فرار کردی،مثل ماری،خزیدی و رفتی.پدرت گفت:جذام دارد،خوره بد مرضی است،به روحت که بزند،دیگر تمامی،او خوره به صورتش افتاده،من خوره به روحم افتاده!!!به دوچرخه ام!!این را که گفت،زیر پایم خیس شد،یک مغز شالاپی،توی کاسه ی انار افتاد،همه ی اتاق راخون گرفته بود،رفتم روی پشتی های پنج دری که خونی نشوم،هی خون بالا می آمد،آنقدر که رفتم لب پنجره،حالا کاسه انا رت روی خون شناور بود.
مثل پسر نوح شده بودم،دلم نمیخواست،به کشتی ات بیایم،دلم نمیخواست،انار بخورم.
خوشگلم!قشنگم!بگذار روسری ات را باد ببرد ،بگذار روسری ات،بادبان کشتی ات شود.و من قول می دهم،که مدام با سطل،خونها را از کشتی ات بیرون بریزم،تا فقط انارباشد،فقط ما باشیم.
خوشگلم،قشنگم!!به خدایت بگو،یک دقیقه،فقط یک دقیقه اجازه بدهد،میخواهم به جای تمام سلولهای ذوب شده ات،دانه ی انار بچسبانم،به خدایت بگو،این قدر خون نپاشد،بگو اگر راست میگوید،خوره ی صورتت را خوب کند،خوره ی روح پدرت را،خوره ی
دوچرخه را
----------------------------------------
پ ن:برای فروغ فرخزاد
پ ن:برای اون مرده که توی خانه سیاه است وایساده با دهنش آهنگ میزنه!!!
.


