تبليغاتX
کیستی تو؟
کیستی تو؟
دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم
      نصرت رحمانی
  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 (0:5)
لرزید در عمیق اینه تصویر
 پر زد کلاغی از لب دیوار
 بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
 اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت
احساس می کنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که انجماد
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست
اما ... خدا اگرچه بزرگ است
 و عادل و کریم
بی شک در انتظر لاشه ی من نیست
 باری ، سخن دراز شد
از لابه لای زخم خرافات
 میراث رفتگان
 چرک آب باز شد
 بهتر که بگذریم
 اینک سه هفته می گذرد ، اسلحه ی من
 خمیازه می کشد ، درون کشوی میز
 برخاست
 تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
 و روبروی اینه
 آرام ایستاد
نیم رخ
 هدف گرفت میان شقیقه را

 خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
 و زیر لب شمرد
 یک
 دو
 و ... ماشه را چکاند
 گمپ ... انفجار ... دود
 در روی اینه ترکی همچو عنکبوت
 رویید
 تصویر مرد
 از عمق اینه
 در پشت اینه
 دیوانه وار قهقهه سر داد
باران گرفته بود
 در پشت شیشه ها
می کوفت مشت ، باد
 

| نوشته شده توسط سوسنک
      افسوس
  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 (22:2)
عمر پروانه ها 3 ماه بیشتر نیست و آنها در طی این 3 ماه هرگز نمی خوابند...

 

 « به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند »

| نوشته شده توسط سوسنک
      تا حالا خدا رو صدا زدی؟
  سه شنبه پنجم شهریور 1387 (15:47)
واي.......مثل اين فيلما  كه يارو يه دفعه خبر مرگ مادرشو ميارن،يه مشت ميزنه به ديوار داد ميزنه اي خدا....ميخواستم داد بزنم،اما راستش مكانشو نداشتم...تو كوه بچه ها ميگفتن خل شدي؟تو خيابونو بيابونو اينام كه نميشه...خلاصه،سوار قطار بوديم يه كوپه دربست با دوستام.سرمو بردم بيرون داد زدم اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......واي  انگار خدا اومد در كوپه در زد گفت چيه بنده چي كار داري؟

حالا بگذريم كه رئيس قطار بود، نه خدا.... ولي حال داد..

| نوشته شده توسط سوسنک