تبليغاتX
کیستی تو؟
کیستی تو؟
دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم
      اين نوشته تاكيدي بر قبول عقايد دكتر علي شريعتي نيست!!!!!!!!
  جمعه بیست و چهارم آبان 1387 (16:2)
دکتر شریعتی :

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

 که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،

آن هم به سه دلیل ؛

اول آنکه کچل بود،

 دوم اینکه سیگار می کشید

و

 سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!...

چند سالی گذشت

یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم

 در حالیکه زن داشتم ،

سیگار می کشیدم

و

کچل شده بودم

و

 تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته

چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد

 

 

| نوشته شده توسط سوسنک
      براي اولين بار چند تا از رباعي هامو ميزارم رو وبلاگ...
  جمعه بیست و چهارم آبان 1387 (14:43)
انگور نخورده گيج چشمان توام

من دستفروش پير ميدان تو ام

شيرين نمك فروش من عشوه مريز

من هم نمك پير نمكدان توانم

 

 

اين بركه ي باريك برايم ننگ است

انگار،سزاي هر سكوتي سنگ است

نفرين خدا باد بر آن دستي كه...

هر روز دلم براي جفتم تنگ است

 

 

 

بر آب و گلت، درود، نيشابورم

من،مست شدم،دوباره از من دورم

اين خاك پر از شعر و شراب است كه من

خيام شدم ،دوباره تا سر شورم

 

 

اين ماه كه در هواي تو،طي شد و رفت

آري همه هاي و هوي من هي شد و رفت

از بس كه نچيده ام لب سرخت را

انگور لبت، ساغري از مي شد و رفت

 

 

 

| نوشته شده توسط سوسنک
      تو داری می میری
  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 (18:59)

ورم كرده اي ،دكترت ميگفت:رگهايت پيدا نميشود،يك هفته اي زنده ميماني،راه  گلويت بسته است،نميتواني نفس بكشي چه برسد كه غذا هم بخوري..

مثل جوجه اي،كه ميخري تا بزرگ شود،اما صبح ميبيني افتاده يك گوشه،نه زنده ميشود نه ميميرد..

من از مرگ ميترسم،از نابودي..ولي ترس ندارد،وقتي مُردي،مُردي ديگر كسي نيست كه بخواهد بترسد.

لامپ ها را يكي يكي  خاموش ميكنم،با چشمهايت اشاره ميكني،كه بالاسريت را روشن بگذارم،سينه ات خس خس ميكند،ياد زمستانهايي مي افتم كه پاي كرسي چرت عهد از نعشگيت را ميزدي و من برف پارو ميكردم..

نگاهم ميكني،از مرگ ميترسي؟!!! حالا اشك در چشمانمان حلقه زده..پتويت را تا گردنت بالا ميكشم...استخوانهايت را ميبينم و چشمهايت كه التماس ميكنندتا نوازشت كنم،كاش هميشه اينقدر معصوم بودي...چراغ نفت ندارد،شعله اش ميلرزد،همين طور كه نفت ميريزم به ديوار نگاه ميكنم تا چشمم در چشمت نيفتد،نفت از چراغ سر ريز ميشود،سيني پر ميشود،اما شعله اش قوي ميسوزد،جوان شده است،لبانت خشك است،حتما تشنه اي،با پنبه آب به لب هايت ميزنم،عاشقانه نگاهم ميكني،چه دردناك نگاهم ميكني...و اين آخرين شبيست كه بودي..

                                  □□□

امروز يك مرد آمده بود طلبش را ميخواست،ميگفت دو سال پيش قرض كردي،آخرين النگويي كه پدرت جوابانه آورده بود كف دستش گذاشتم،سفته ها را كف دستم گذاشت،چشمانش برق زد،چشمانم از اشك برق زد.

                                 □□□

هراسان ميدوم،تو را نميبينم،توي بغلت ولو ميشوم ،سيب ها روي شيب كوچه قل ميخورند،تو ميگويي:ببخشيد خانم،چيزي كه نشد؟ ميگويم نه.يك ماه بعد ميگويم:با اجازه ي  پدرم بله.....

                                         □□□

مست مستي!زيبا را حامله ام،ميگويم بوي گه ميدهي!!با كمربندت سياهمان ميكني،رعنا را حامله ام!!كمربندت دوبار دور مشتت پيچيده شده!!ياد تركه هاي آلبالوي باغ كوچكمان ميافتم،سبد هايي كه ميبافتيم..ناچار ميگريم،زنها همه همينندفقط بعضي ها كتاب  ميخوانند.

                                        □□□

توي آب حوض چهره ي شادابم را ورانداز ميكنم،چادرم را از دور كمرم باز ميكنم،موهايم دسته دسته شده،مثل جلوي پيشاني اسب.عيب ندارد،اين طوري بيشتر دوستم داري،اين را فهميده ام،صداي در مي آيد،بعد هم صداي پايت توي هشتي مي پيچد.پاكتي به سمتم ميگيري ميداني ويار انار دارم..

                                       □□□

از كنار حوض رد ميشوم،جلوي آينه به موهايم خيره ميشوم،سفيدند و دسته دسته،به كناري ميزنمشان،چارقدم را سفت دور گردنم ميبندم،تو از كجا نگاهم ميكني؟

| نوشته شده توسط سوسنک
      من فقط او را دوست دارم
  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 (18:58)

 

چند وقتیه تمام داستان هام بوی خون میده شرمنده!!!!

 

 

تقريبا يك سال است كه جنگ شروع شده،همان روز اول خانواده ام زير بمب له شدند،من را هم از زير آوار خانه ي  دوستم بيرون كشيدند،هنوز ساختمان ويران و سياه خانه ي مان پا برجاست.اسب چوبي ام سوخت،آنقدر سوخت تا خاكستر شد،خاكسترش همين جا ريخته ،باد آورده ،آخر خاكسترش را ميشناسم.چكمه هاي برادرم،واكس خورده وآماده براي جنگ گوشه ي راهرو افتاده،چكمه هايي كه هيچ وقت،هيچ جا نرفتند.

نصف سبد تخم مرغ هايمان سوخته است،هر روز با اين سبد به لانه ي بلدرچين ها ميرفتم،حتما بلدرچين ها خيلي قبل تر مرده اند..

هيچ وقت دشت را از پنجره سياه و دود زده نديده بودم،مثل يك قاب،يك لحظه ي ثابت،خودم را از روبه رو ميبينم كه،قدم تا بالاي قاب پنجره ميرسد.

پارسال كه همه چيز اين طوري نبود،بايد روي پنجه هايم مي ايستادم،تا بيرون را ببينم،من دلم نميخواهد بزرگ شوم،دلم نمي خواهد 6 ساله شوم...

آنجا كه هستيم هر روز يك سبد پر از غذا و ميوه ميدهند،اما من يواشكي دور مي ريزم،تا بزرگ نشوم،اگر بزرگ شوم ديگر از لابه لاي آوارخانه ي سوخته ي مان نمي توانم به اتاقم بروم...

 

من اگر بزرگ شوم بايد جنگ كنم،به خاطر زمين،به خاطر دايناسور هاي كپك زده،به خاطر دين...اما من نميخواهم تفنگ بازي كنم و مادر پدر هاي بچه ها را بكشم،من از آدم بزرگ ها متنفرم،حتي از آن خانم مهرباني كه به من غذا ميدهد و لباس ميدهد،و به من ميگويد دعا بخوانم..

من فقط آن دختر پرستار را دوست دارم  كه زخم ها را مي بندد  و مرا ميبوسد،اسم مرا ميداند،از جنگ بدش مي آيد،موهايش خوشبوست،هميشه پوستش برق ميزند،او مرا در آغوش مي گيرد،وبرايم آواز مي خواند،دوست دارم با من ازدواج كند،اما به او نمي گويم،تا جنگ تمام شود،آنوقت با هم فرار مي كنيم و يك گوشه ي امن زندگي ميكنيم.
| نوشته شده توسط سوسنک