ورم كرده اي ،دكترت ميگفت:رگهايت پيدا نميشود،يك هفته اي زنده ميماني،راه گلويت بسته است،نميتواني نفس بكشي چه برسد كه غذا هم بخوري..
مثل جوجه اي،كه ميخري تا بزرگ شود،اما صبح ميبيني افتاده يك گوشه،نه زنده ميشود نه ميميرد..
من از مرگ ميترسم،از نابودي..ولي ترس ندارد،وقتي مُردي،مُردي ديگر كسي نيست كه بخواهد بترسد.
لامپ ها را يكي يكي خاموش ميكنم،با چشمهايت اشاره ميكني،كه بالاسريت را روشن بگذارم،سينه ات خس خس ميكند،ياد زمستانهايي مي افتم كه پاي كرسي چرت عهد از نعشگيت را ميزدي و من برف پارو ميكردم..
نگاهم ميكني،از مرگ ميترسي؟!!! حالا اشك در چشمانمان حلقه زده..پتويت را تا گردنت بالا ميكشم...استخوانهايت را ميبينم و چشمهايت كه التماس ميكنندتا نوازشت كنم،كاش هميشه اينقدر معصوم بودي...چراغ نفت ندارد،شعله اش ميلرزد،همين طور كه نفت ميريزم به ديوار نگاه ميكنم تا چشمم در چشمت نيفتد،نفت از چراغ سر ريز ميشود،سيني پر ميشود،اما شعله اش قوي ميسوزد،جوان شده است،لبانت خشك است،حتما تشنه اي،با پنبه آب به لب هايت ميزنم،عاشقانه نگاهم ميكني،چه دردناك نگاهم ميكني...و اين آخرين شبيست كه بودي..
□□□
امروز يك مرد آمده بود طلبش را ميخواست،ميگفت دو سال پيش قرض كردي،آخرين النگويي كه پدرت جوابانه آورده بود كف دستش گذاشتم،سفته ها را كف دستم گذاشت،چشمانش برق زد،چشمانم از اشك برق زد.
□□□
هراسان ميدوم،تو را نميبينم،توي بغلت ولو ميشوم ،سيب ها روي شيب كوچه قل ميخورند،تو ميگويي:ببخشيد خانم،چيزي كه نشد؟ ميگويم نه.يك ماه بعد ميگويم:با اجازه ي پدرم بله.....
□□□
مست مستي!زيبا را حامله ام،ميگويم بوي گه ميدهي!!با كمربندت سياهمان ميكني،رعنا را حامله ام!!كمربندت دوبار دور مشتت پيچيده شده!!ياد تركه هاي آلبالوي باغ كوچكمان ميافتم،سبد هايي كه ميبافتيم..ناچار ميگريم،زنها همه همينندفقط بعضي ها كتاب ميخوانند.
□□□
توي آب حوض چهره ي شادابم را ورانداز ميكنم،چادرم را از دور كمرم باز ميكنم،موهايم دسته دسته شده،مثل جلوي پيشاني اسب.عيب ندارد،اين طوري بيشتر دوستم داري،اين را فهميده ام،صداي در مي آيد،بعد هم صداي پايت توي هشتي مي پيچد.پاكتي به سمتم ميگيري ميداني ويار انار دارم..
□□□
از كنار حوض رد ميشوم،جلوي آينه به موهايم خيره ميشوم،سفيدند و دسته دسته،به كناري ميزنمشان،چارقدم را سفت دور گردنم ميبندم،تو از كجا نگاهم ميكني؟