ايستگاه
حوله را محكم دور سرم مي پيچم،قطره هاي آب از روي موهايم به روي پيراهنم سُر مي خورد،بطري مشروب را كج ميكنم،ليوان پر ميشود،بطري خالي مي شود،نبض گوشهايم مي زند،راه كه مي روم پوست هاي تخم مرغ زير پايم له مي شود،اگر مادر بزرگم زنده بود،ميگفت:جن ها را به اين خانه مي آوري..حالا كه زنده نيست..
تعادل ندارم ،دستم شل مي شود،حالا ليوان تكه تكه شده روي زمين قاطي پوست تخم مرغ ها شده است..زندگي من هم مثل كف اين آشپز خانه كثيف است.
بايد زودتر بروم،در ايستگاه قطار منتظرم ايستاده،هيچ وقت به موقع نرسيدم،هر وقت مي رسم دارد جدول حل ميكند،تمام جدول هايش را نصفه رها ميكند..
يك ظرف به سمتم گرفت،گفت:يكي بخور ،اينهارو ماريا پخته... نمي خواستم سير بودم،ولي خوردم،من كه دوستش نداشتم،پس چرامثل ديولنه ها با ولع سر قرار حاضر ميشدم؟!!توي اين چهار سال حتي اسم كوچكش را هم نپرسيدم ...بايد طغيان كرد،بايد فرياد زد،چرا راه را پيدا نميكنم؟!!همه جا بن بست است،سرم گيج مي رود،سياهي،سياهي..
اين قطار هاي زنگ زده سي سال است كه حركت نكرده اند،اما هميشه صداي سوتشان گوشم را پاره مي كند،هميشه از واگن هايش صداي بچه اي مي آيد كه وق مي زند و صداي مرد عربي كه از تنگي جا شكوه مي كند،واي كه دارم بالا مي آورم..دارم زندگي را بالا مي آورم
دستم به يك ميخ گير كرد،انگشتم كنده شد و افتاد روي خاك،بالا مي پريد..خوشحال بود،كه از يك تكه گوشت كثيف مرده جدا شده بود.پايم را گذاشتم رويش،محكم فشار دادم،صداي همان پوست تخم مرغ ها را مي داد....
يك درخت بزرگ و سبز زو به رويم بود كه هيچ يادگاري رويش نوشته نشده بود،با كليد رويش نوشتم،تك درخت بيچاره،رد زخم هايش بوي خوب كلروفيل و زندگي ميداد..
راه افتادم،احساس سبكي مي كردم،آخر كوله ام جز يك كاغد و قلم و چند آنتي بيوتيك،چيز ديگري نداشت،من مغزم چرك كرده براي همين است كه آنتي بيوتيك ميخورم،هر چقدر سرم را به ديوار ميكوبم چرك هايش تخليه نميشود،كه نميشود..با اين حال باز هم سرم را به ديوار ميكوبانم..اين كار را از پدرم ياد گرفتم،ميگفت منگ است،سرش سنگين است،شايد ارثي باشد،گور باباي پدرم..چرا بايد در مورد يه احمق حرف بزنم؟
ديروز محكم به زمين خوردم،دندان جلوي ام شكست ،با زبانم جاي خالي تكه ي به آن كوچكي را حس مي كنم و برندگي بقيه اش زبانم را خوني ميكند،
