تبليغاتX
کیستی تو؟
کیستی تو؟
دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم
      اثر پروانه اي
  یکشنبه هشتم دی 1387 (12:17)
بوي نمك مشامم را پر كرده است،عرق كه ميكني ميدانم از يك چيز لذت برده اي ،وقتي وحشي ميشوي وقتي شرمنده ميشوي همه را ميفهمم!

بغلت ميكنم ميگويم :خفه شو عزيزم!!!

من كه لذتم را ميبرم،من از بوييدن سوزني هاي كاج لذت ميبرم،از خوابيدن از ديده نشدن،از آب دادن كاكتوس ها،قدم زدن توي خيابان هاي خيس،حتي از دردهايم لذت ميبرم،پيش خودمان بماند،زن ايراني همين است،درد را دوست دارد.

نه!قرار نيست اتفاقي بيفتد،ميگويم بيا بچه دار شويم،مي خندي!!!من ميگويم"مگر خنده دارد؟"بيا بچه دار شويم اسمش را ميگذاريم بابونه!!!ميگذاريم توي اتاق تو بماند،هر روز مثل مادر موسي ميايم تا شير مادرش را بخورد،و باز هرهر ميخندي!!

حالا همه چيز تمام شده و من حسرت تمام بابونه هايي را ميخورم كه به دنيا نياوردم.حسرت تمام كاكتوس هايي كه كه پژمرده كردم..

مي گويم اي بابا!!آخرش به مادرت نگفتي!!ميگويي بزار برود ميگويم..كي برود؟كِي برود؟ميخندم،ميدانم يك روز ميگويي،كه ديگر دير شده است.

                  * * *

امروز يكي از بازيگر ها نيامده،كارگردان ميگويد،آن دختري كه براي كار قبلي تست داده بود كسي سراغش را دارد؟

يكي از بچه ها قرار ملاقات را ميگذارد،دختر ظريف و نسبتا زيبايي از در وارد ميشود(اين دختر بعد ها زندگي مرا دگرگون ميكند)چشمهاي رنگي و صورت كك و مكي،خيلي مهربان است،ن.ف صدايش ميزنند، كنارم مينشيند،از تست ميترسد،وقتي متن را به دستش ميدهم،با صداي لرزان شروع ميكند:

پس يار من كجاست؟او كه نه امير ارسلان باشد و نه رستم و نه اسفنديار،تنها به ديدن رخ ،حال دل بخواند،همين..

همه به هم نگاه ميكنيم،كارگردان اشاره ميكند كه افتضاح است،ميگويم كافي است،تماس ميگيرم..

من چه ميدانستم ميخواهد بيايد،چه ميندانستم ميخواهد بروم،ميخواهد بماني،ميخواهد نمانم..

من كه چيزي نميگويم،من فقط ميگويم كاش مادرم هيچ وقت با مردي ازدواج نميكرد...

| نوشته شده توسط سوسنک
      سندروم پاهای بی قرار
  سه شنبه سوم دی 1387 (14:3)
لیوان داغ چایی را سر می کشم،منگ منگم.خودم را پرت میکنم توی رختخوابم تا له شوم زیر تمام فشارها،زیر تمام ترسها،ترسهایی که هیچ وقت از پسشان برنیامدم..

پاهایم بی قرارند،میخواهند بروند،دیگر از مغزم دستور نمیگیرند،تمام حواسم را جمع میکنم تا آرامشان کنم،اما فایده ندارد،طغیان می کنند،پای راستم بالا میرود،نگاهش نمیکنم،غلت میزنم تا جهت را گم کند.حالا پای چپم میرود بالا،این یکی خیلی سمج است.من باختم...

باید بروم،باید راه بروم تا دردها از نوک انگشتانم بیرون بزند،باید توی کوچه های تاریک و پر اضطراب شهرم،راه بروم،تا تمام دیوار نوشته ها را به خاطرم بسپارم،تا تمام درخت های عاصی را که از دیوار بیرون زده اند ببینم،و ذوق کنم..

اینجا یکی راه میرود تا پاهای بی قرار طاغیش را رام کند،نمیدانم چرا نمی فهمند که این همه سال قدم زدن،چیزی جز پاره کردن کفشهایم نبود،کفشهایی که تنها شباهتشان شماره ی ۳۷ است...این پاهای گنگ و احمق که کار هر شبشان فرار از رختخواب است،نمی دانند..چرا نمیدانند؟چه را نمیدانند؟

من رفتم،راستی چمدانم را کجا گم کردم؟

 

 

| نوشته شده توسط سوسنک