تبليغاتX
کیستی تو؟
کیستی تو؟
دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم
      از دریا بالا برو...
  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 (2:39)

تازگی ها ساحل به جای گوش ماهی فقط خرچنگ مرده می آورد.حتی وقتی به اتاقمان برمی گردم بوی تعفن می آید..

رد صورتت روی بالش فرو رفته است،وملافه ات شبیه یک تکه کفن،روی زمین ول شده است.

به خدا صدای در، که می آید،جرئت نمی کنم برگردم،می ترسم باد تو را بیاورد،آب تورا بیاورد.

کنج اتاق کز کرده ای،

لباس هایت خیس است،موهایت به گوش ها و پیشانیت چسبیده است،می بوسمت،دهنم از طعم نمک و خرچنگ مرده پر می شود،به رویت نمی آورم،ته ریش مشکی در آورده ای،همین طور که به چشمانت زل زده ام،سرم را میگذارم روی زانویت،با هزار زحمت اسمم را صدا میزنی

-قاصدک..

-جان قاصدک؟؟؟؟؟؟؟؟

-من کچل هم بشم دوستم داری؟نتونم راه برم؟نتونم برقصم،بغلت کنم؟

-خفه شو عزیزم...

-قاصدک،حتی اگه پاهام،زانوهام،تحمل وزنتو نداشته باشن؟

سرم را از روی زانویت برمیدارم،اشک از روی صورتم سر میخورد،نمیگذاری بیفتد.

-قاصدک میخوای برات برقصم؟تند میرقصما!!!!

-آره برقص عزیزم

بلند میشوی،بشکن میزنی،جلو و عقب میروی مثل پاندول ساعتی ،که هر لحظه ممکن است از کار بیفتد.من هم روی سرت گوش ماهی میپاشم،دورت میچرخم،صدف میپاشم توی هوا،به خودم که می آیم میترسم چشمانم را باز کنم،چشمانم را که باز میکنم،رفته ای...

| نوشته شده توسط سوسنک
      کوه به کوه میرسد
  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 (23:51)
ما از سیب ها گذشته ایم

از سبز ها،گلوله ها

تو حتی از من هم گذشته ای

ای شوالیه ی بی نظیر قرون معاشقه!!!!

اکنون تو را میخوانم!!به جای تمام حوا ها!!

با وعده ی تمام سیب ها ی سرخ دنیا!!!

-من میخوانمت!!!

به سیگار هایی که گیراندیم

به جاده های نرفته

این منم که تورا به فولاد های یخ زده میخوانم

من اینجا تنهایم و به دستهای تو فکر میکنم

به روسریم که باد برد

به دیوارهای مست این شهر خمور

که هر روز بر سرم خراب میشود

 

     ***

تو که سوار جاده شدی

پای رفتنم کوه شد

تو شب رسیدی،ولی من هیچ وقت

به هیچ جا نرسیدم،

هر روز سر دوراهی نشستم،به ته جاده نگاه کردم

نه!!تو بد جور  رسیده بودی!!!

| نوشته شده توسط سوسنک
      سین.بینا (یکی از داستان های قدیمی من که دوست داشتم الان بزارم رو وبلاگ)
  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 (11:13)

مجبور بود از ابن جا برود. یک رودخانه عمیق جلوی راهش بود.پیرزن گفت:الهی خداشفات بده،من که هر کاری کردم نتونستم آب پاکی به سرت بریزم خداکنه یا بمیری یا توبه کنی،هی.. با توام!!  هر روز پشت در یک تکه نون و کمی خوراکی می زارم،صبح علی الطلوع بیا وردار،وگرنه حاج علی می فهمه.

برگشت و یک لبخند تلخ زد و زبانش را تا جایی که توانست به سمت پیرزن دراز کرد.روی اولین تخته سنگی که نزدیکش بود خودش را ولو کرد.خیلی وقت بود که از این روستا دل بریده بود

اما پسرهای روستا...

اگر نمیدانست که نباید در ملا عام عشق بازی کند اما خوب میدانست که مرا ببوس را گل نراقی خوانده است.ده سالی میشد که به نگاه های گنگش عادت کرده بودم،روز اول که دیدمش فقط یک تکه استخوان و یک روسری بود،حاج علی میگفت او را از رود خانه گرفته است.حتی یک لباس پاره هم نداشت. همین حاج علی بود که می گفت ، او دختر نیست.شاید دروغ میگفت که زود تر صیغه اش کند

 همان روز اول که دخترک بیچاره را به مسجد آورده بود تا نماز بخواند،دست حاج علی را ول کردو به طرفم دوید،کنارم نشست،به فحشهای زنانه حاج علی بی محل بود، نه این که بگویی ،دخترک از یک سرزمین دیگر بود،نه .. برعکس انگارحاج علی از یک جهنم دره دیگر آمده بود و زبان دختر را نمی فهمید. هیچ وقت یادم نمیرود که حاج علی داد زد و گفت:آهای دختر ورپریده برو تو صف زنها بنشین.

همه چیز را خوب میدید و نگاه میکرد ولی حرف نمیزد،فقط یکبار که از او اسمش را پرسیدم برگشت و مثل گربه موهایم را پنجه کرد و گفت:س. بینا(سین بینا). حالا هم که یک دختر بیست ساله شده همان یک کلمه حرف را از او شنیده ام.

یک سال بیشتر نبود که به این روستا آمده بود،یکروز که همه روستا جمع شده بودند تا گلثوم را سنگسار کنند(آن هم بدون حکم  دولت)،مثل همیشه آمد و کنارم نشست. چشمان زیبایش مثل یک کاسه خون شده بود،گفتم:چیزی شده سین بینای من؟ اما او مدام خودش رابه من نزدیک تر میکرد،کم کم داشتم میترسیدم انگار میخواست...آمدم بگویم بنشین،که مرا در آغوش گرفت ،درست مثل یک زن  سی ساله.دهنم قفل شده بود، هیچ کاری نمیتوانستم بکنم،همه دورم جمع شده بودند.

آدمهایی که دخترانشان را از هشت سالگی شوهر می دادند؛حالا ایستاده بودند و به معاشقه ی بین یک دختر 11 ساله و یک پسر 20 ساله نگاه میکردند،نباید اوضاع از این بدتر می شد بلاخره آرامش کردم،میدانستم امشب عجیب ترین و خطرناک ترین عمل زندگیم را انجام داده ام.

حالا باید از این روستا میرفتم و بدن لطیف سین بینا ی من هم زیر شلاق های حاج علی سیاه میشد،

کاش زودتر کشفش کرده  بودم.

خودم بلند شدم و به طرف خانه ام به راه افتادم ،دو سال پیش که از سربازی برگشتم،فهمیدم چقدر عوض شده ام،چقدر با این آدمها فرق میکنم،فهمیدم آدمهای اینجا چقدر راحت زندگی میکنند،وهیچ چیزی نمیفهمند و وقتی که هیچ رسالتی ندارند حنما راحت تر می میرند.

دورا ن سربازی که تهران بودم،یک دختر گنگ و احمق،نه مثل سین بینا،مثل دخترهای همین جا،هر روز سر راهم سبز میشد،دلم میخواست با یک ترکه آلبالو به جانش بیفتم تا از آن که بود زشت تر شود.

نمیدانم چرا بین این همه دختر زیبا به سین بینا گرایش داشتم بعد از آن سین بینا مثل یک جوجه اردک کوچک همه جا به دنبال من می آمد و من روز به روز پیرتر میشدم و سین بینا زیباتر.

هوا خیلی سرد شده بود و با ها کردن هم دستهایم گرم نمیشد،ناچار داخل اتاق یک آتش بزرگ  روشن کردم و خوابیدم،از وقتی صورتم در آتش سوخت هیچکس جز سین بینا مرا نمیشناخت.

امروز که حاج علی از خانه بیرونش کرده بود همان روسری روز اولش را سرش کرده بود،همین طور که به همسایه ها زل زده بود بلند شد،روسری اش را از سرش برداشت،و به داخل رودخانه پرتاب کرد،کم کم همه ی لباسهایش را درآورد،همسایه ها که فهمیده بودندقرار است چه اتفاقی  بیفتد قبلا یکی یکی دور شده بودند

سین بینای من شروع کرد به  شنا کردن و دور شدن.... شاید امروز آخرین روززندگی بود و خدای من باید به جاهای دیگرهم می رفت.

| نوشته شده توسط سوسنک