سه شنبه سوم دی 1387 (14:3)
پاهایم بی قرارند،میخواهند بروند،دیگر از مغزم دستور نمیگیرند،تمام حواسم را جمع میکنم تا آرامشان کنم،اما فایده ندارد،طغیان می کنند،پای راستم بالا میرود،نگاهش نمیکنم،غلت میزنم تا جهت را گم کند.حالا پای چپم میرود بالا،این یکی خیلی سمج است.من باختم...
باید بروم،باید راه بروم تا دردها از نوک انگشتانم بیرون بزند،باید توی کوچه های تاریک و پر اضطراب شهرم،راه بروم،تا تمام دیوار نوشته ها را به خاطرم بسپارم،تا تمام درخت های عاصی را که از دیوار بیرون زده اند ببینم،و ذوق کنم..
اینجا یکی راه میرود تا پاهای بی قرار طاغیش را رام کند،نمیدانم چرا نمی فهمند که این همه سال قدم زدن،چیزی جز پاره کردن کفشهایم نبود،کفشهایی که تنها شباهتشان شماره ی ۳۷ است...این پاهای گنگ و احمق که کار هر شبشان فرار از رختخواب است،نمی دانند..چرا نمیدانند؟چه را نمیدانند؟
من رفتم،راستی چمدانم را کجا گم کردم؟


