یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 (2:39)
تازگی ها ساحل به جای گوش ماهی فقط خرچنگ مرده می آورد.حتی وقتی به اتاقمان برمی گردم بوی تعفن می آید..
رد صورتت روی بالش فرو رفته است،وملافه ات شبیه یک تکه کفن،روی زمین ول شده است.
به خدا صدای در، که می آید،جرئت نمی کنم برگردم،می ترسم باد تو را بیاورد،آب تورا بیاورد.
کنج اتاق کز کرده ای،
لباس هایت خیس است،موهایت به گوش ها و پیشانیت چسبیده است،می بوسمت،دهنم از طعم نمک و خرچنگ مرده پر می شود،به رویت نمی آورم،ته ریش مشکی در آورده ای،همین طور که به چشمانت زل زده ام،سرم را میگذارم روی زانویت،با هزار زحمت اسمم را صدا میزنی
-قاصدک..
-جان قاصدک؟؟؟؟؟؟؟؟
-من کچل هم بشم دوستم داری؟نتونم راه برم؟نتونم برقصم،بغلت کنم؟
-خفه شو عزیزم...
-قاصدک،حتی اگه پاهام،زانوهام،تحمل وزنتو نداشته باشن؟
سرم را از روی زانویت برمیدارم،اشک از روی صورتم سر میخورد،نمیگذاری بیفتد.
-قاصدک میخوای برات برقصم؟تند میرقصما!!!!
-آره برقص عزیزم
بلند میشوی،بشکن میزنی،جلو و عقب میروی مثل پاندول ساعتی ،که هر لحظه ممکن است از کار بیفتد.من هم روی سرت گوش ماهی میپاشم،دورت میچرخم،صدف میپاشم توی هوا،به خودم که می آیم میترسم چشمانم را باز کنم،چشمانم را که باز میکنم،رفته ای...

