تبليغاتX
کیستی تو؟ - خون نامه
کیستی تو؟
دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم
      خون نامه
  یکشنبه هجدهم مرداد 1388 (16:57)

نگاه گنگ آدمها از همه چيز وحشتناك تر بود.صداي مارش نظامي ازمركز

شهر به گوش مي رسيد.همه ي

خيابانها خالي بودند.به سمت صدا كشيده مي شدم،مثل قطبهاي يك

آهن ربا،مثل گرداب...هرچقدر

ميرفتم صدا بلندتر و بلندتر مي شد،مثل اينكه يك نفر

صداي تلويزيون تا آخر زياد كند و بعد آن را خاموش

كند و تو روشن كني و ناگهان گوشهايت...حالا يك نفر

پيچ صداي دنيا را تا انتها پيچانده بود...

يك حلقه ي بزرگ از آدمها وسط اصلي ترين چهارراه

شهر...و من همين طور ناخواسته به سمت اين ميدان

مغناطيسي قوي كشيده مي شدم...درست وسط چهار

راه يك عده راست ايستاده بودند،شايد حدود چهل

نفري بودند،گاهي تكان ميخوردند،مثل عروسك هاي

خيمه شب بازي كه آويزان شده باشند.به مردم و دور

و برم نگاه كردم،همه گردن هايشان خم شده بود و به

زمين خيره بودند،نگاه هاي گنگ.

ميخواستم نزديكتر بروم،بروم درست وسط

فاجعه...داشتم شبيه آنها ميشدم،آن موزيك انسان را

ديوانه ميكرد..نفوذ ميكرد،از بافت هاي بدن رد مي

شد،لرزش آنرا احساس ميكردم،خمودگي ستون

فقراتم داشت راست ميشدوگردنم به سمت راست خم

شده بود.اين چه نيرويي بود؟فقط يك موسيقي معمولي

كه نبود،يك خلسه بود،..شبيه لاشه ي گاوي كه

آويزانش ميكنند تا سلاخي شود منتظر سلاخ خود

بودم...

از لا به لاي مردم بدنم را بيرون كشيدم،فرار كردم،با

تمام قدرت پاهايم ميدويدم،هر چه ميدويدم پاهايم

سست تر مي شد،خستگي.ميترسيدم پشت سرم را

نگاه كنم...ترس.نگاه كردم.

***

هيچ حركتي نكرده بودم،باز هم همان چهار راه

بود.حالا ديگر بين تماشاچيان بودم،دور همان آدم هاي

گردن كج،همان سلاخي شدگان...با پالتوي گرم و

سياهم ايستاده بودم..يك زن با پوست سرخ كنارم

بود،انگار سردش بود،اما به من چه؟"هيچ چيز اين

جهان ارادي نيست" در آغوش گرفتمش،خيلي مودب

و صاف ايستاده بود،سرش را به روي شانه ام

گذاشت،انگار هزاران سال است كه منتظر يك نفربوده

تا سرش را به او تكيه دهد.سرش را برگرداندم به

سمت خودم،او هم ازآن خيمه شب بازي ها شده بود

از آن سلاخي ها،مردمك چشمانش با سرعت زيادي

ميچرخيد.رهايش كردم وباز هم دويدم،گريختم،دور

شدم،دور شدم....

***

پيرمرد داشت به دنبال دولولش ميگشت،ميخواست به

يك پرنده شليك كند،پرنده اي به آن بزرگي تا به حال

نديده بودم،سياه درست مثل يك كلاغ،يك نوزاد كه داخل

يك پارچه ي سفيد پيچانده شده بود از پاي پرنده

آويزان بود،پيرمرد نگران و لرزان به نظر ميرسيد

ومن نگران پاي پرنده بودم،كلاغ پرواز كرد تا جايي

كه مي شد نگاهش كردم،تا جايي كه ديگر تبديل به يك

نقطه ي سياه و سفيد شدند

****

روي آسفالت خيابان مثل علف هاي هرز جنازه سبز

شده بود،انگار هميشه همين طور بوده.برادرم قديم تر

ها علف هاي هرز باغچه را جدا ميكرد..حالا كجا

بود؟حتما يك جايي بين همين آدمهاست،گمش كرده

ام.يك عده سرباز از روبرو مي آمدند،هر بار كه

پايشان را به زمين ميكوبيدند،خون توي صورتم مي

پاشيد،يك -دو -سه- چهار،يك-دو-سه-چهار،رژه كه

تمام شد،برادرم را ديدم كه وسط خيابان خم شده و با

دستمال كف خيابان را از خون پاك ميكند،آمدم بگويم

بلند شو..اينجا كه جاي "تو" نيست.يك دستمال به من

تعارف كرد وشروع كرديم به پاك كردن علف هاي

هرز...

 

| نوشته شده توسط سوسنک